میدونی که خیلی وقته اینجا سر نمیزنم ... فکر میکنم که تو هم چون میدونی که من اینجا حرفی برای گفتن ندارم دیگه شاید اینجا رونخونی ...

اما امروز اومدم ... 

خواستم بدونی که جات واقعا کنارم خالیه ... برام خیلی خیلی عزیزتر از اونی هستی که فکر میکردم و فکر میکنی ... اینجا نمینویسم که به تو بگم ... اینجا  مینویسم که برای خودم ثبت بشه که یادم باشه از این به بعد به خودم اجازه ندم که با رفتارم ناراحتت کنم ...بدون و باور کن که زندگی بدون تو برام مفهومی نداره ... از حالا دارم برای برگشتت روز شماری میکنم ...

منتظرت هستم از حالا تا دو هفته بعد که برمیگردی ... دیگه دوست ندارم حتی یک روز دور از تو باشم ...

 

 

 

زیباترین حرفت را بگو 

              شکنجه پنهان سکوتت را آشکارا کن      

                                 و هراس مدار ار آنکه بگویند

                                               ترانه یی بیهوده میخوانید    

                                                              چرا که ترانه ما ترانه بیهودگی نیست...

 

اعتراض به حق کشی

 

حرفی برای گفتن باقی نمونده ... با تمامی اتفاقاتی که این چند روزه در حال اتفاق افتادن هست تو تهران و ایران ...تنها باید بگم به هیچ عنوان از بودن تو کشوری که نه معنای جنگ رو میدونه و نه معنای خونریزی خوشحال نیستم ... بر خلاف تمامی کسانی که ادعا میکنن که خوشا بحال ما که از اون جهنم فرار کردیم و اینجا هستیم یا کسایی که اظهار میکنن خوب کاری کردین که از ایران رفتین باید بگم که واقعا از بودن اینجا تو این لحظات شرم دارم ...دوست داشتم الآن در کنار هموطنان و عزیزانم بودم ... دوست ندارم به دور از اتفاقاتی باشم که در حال رخ دادن هست ... اینجا فقط نظاره گر هستم!

اگر تهران بودم اعتراضم رو فریاد میزدم اما اینجا ... دوست داشتم در کنارتون بودم ...

 

 

شادی نامه ...

 

خیلی خوشحالم که میدونم الآن ویزاتون تو پاستون خورده و دیگه باورتون شده باید وسایلتون رو جمع کنین و ... بدونین اونوقتایی که نگران بودین اونوقتایی که ناراحت بودین که چرا ویزاتون نمیاد ما هم اینجا نگران بودیم ... میدونستیم که انتظار سخته ... میدونستیم که بلاتکلیفی خیلی سخته ... اما میدونین ... من مطمئن هستم به ازای روزایی که تو ایران منتظر بودین اینجا کاراتون به خوبی پیش خواهد رفت ... منتظرتون هستیم ... خیلی وقته که منتظرتون بودیم ... به سرزمین خودتون خوش اومدین ...

پی نوشت: میدونم که میدونی منتظر شما هم بودیم ... اگرچه که تصمیم گرفتین فقط ورود بزنین امابازم خوشحالم که میبینمتون ... در ضمن چائی رو هم هروقت بگین من دم میکنم ...

 

Rosewater & Soda Bread

متن زیر محتوای ایمیلی هست که از یه دوست اسکاتلندی که اینجا زندگی میکنه به دستم رسیده. به نظرم خیلی جالب اومد.

Hi Sepideh

I have just finished reading a book you might like called Rosewater & Soda Bread. It is about 3 Iranian women who escape to Ireland back in the 80s and open a cafe selling Iranian food. There is a little bit of a love story in it but it is mostly about the women and the food.

It even has some recipes at the back for Gormeh Sabzi, Chickpea cookies, Ajil, New Year's Kuku, Tacheen - not sure of these make sense to you? The author is Marsha Mehran.

She also refers to a concept called  sohbat - the Farsi word for space. She describes this as more than just a light conversation, more than everyday speech but the area inhabited
by two souls during deep & truthful conversation What does Joon -e-man mean? This book is available at the public library or at least it will be when I return it. Our theme for the book club this month is about food and I found this one by accident but found it to be a nice story so I
thought I would share it with you.

Keep smiling
Ben
:-)

حالا منو بگین که باید "جون من" رو براش ترجمه کنم

 

 

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری               نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری

 

با ابی داریم غوغای عشق شجریان رو گوش میدیم و سرخوشیم ... حقا که یه حال و هوای دیگه داره این موسیقی سنتی خودمون ...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: دوست جونم ... پیغام خصوصیت رو گرفتم... از دلتنگیت برام نوشتی و خاطرات و اینکه  ...میدونم که میدونی منم دلتنگتم ...همین که گهگاهی صدات رو میشنوم و ازت خبر دارم خدا رو شکر میکنم ... خوشحالم که دوست خوبی مثل تو دارم ... منتظر باش ... من هم منتظرم ... همین روزها ...

 

شوش در دامن لوور

 

بدون شرح :

http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/Susa_shush_test/susa_high.html

 

 

پیاده روی از نوع خودش

 

دو هفته ای میشه که عضو یه گروه استرالیائی شدیم که برنامه های مختلفی رو ارائه میده. یکیش یکشنبه هفته گذشته بود. ۱۹ کیلومتر راهپیمائی تو پارک جنگلیLamington تو Binna Burra که کلی ابشار هم داشت.با این اوصاف که مجبور شدیم حداقل ۸ بار عرض رودخونه رو از میون صخره های لغزنده طی کنیم. اینکار بدون کمک دیگرون برای من که خیلی تجربه اینکار رو ندارم امکان پذیر نبود.   گروه یه گروه خیلی صمیمی و دوست داشتنی هست. یکی ار آقایون تیم که حدود ۵۰ سالشه و اصلیتن نیوزلندی هست از ابی خیلی خوشش اومده بود. میگفت شما اولین ایرانی هستین که ما باهاشون برخورد کردیم. وقتی ابی رو میدید که وسط رودخونه حواسش به همه هست و کمک میکنه تا همه رو از رودخونه رد کنه گفت که ابی نماینده ایرانیها هستش. خیلی خوشحالیم که می بینیم ایرانیها هم مثل ماهائیکه ادعای انسانیت میکنیم به فکر کمک به بقیه هستن. و اخر سر هم گفت همه آدما باید خودشون قضاوت کنن نه اینکه به تاثیر رسانه ها تفکر منفی نسبت به یه ملیت داشته باشن. به ما پیشنهاد دادن که تو یه گروه دیگه هم ثبت نام کنیم. این گروه یه گروهی هست ار ملیتهای مختلف که زبان دومشون انگلیسی هست و یه چند نفر که استرالیائی هستن گروه رو اداره میکنن و سعی میکنن تا به گروه کمک کنن تا صحبت کردنشون تقویت بشه. خوشحالم که ما رو تو جمع خودشون به گرمی پذیرفتن.

 

 

 

سال نو مبارک

 

براتون سالی سرشار از شادی و خاطرات خوش و به یادماندنی آرزو میکنم.

به یاد تمامی کسانی که یه جورایی ردپائی از خودشون تو زندگیمون گذاشتن ... یاد کسانی که آروم اومدن و آروم هم شاید از دل برن... یاد کسانی که گرچه آروم اومدن اما موندگار شدن ... به یاد همتون بودم و هستم ...

سال گذشته سالی استثنائی بود ... سالی با همه سختیها - خوشیها - ذوق زدگیها و دلتنگیها ... خوشحالم برای این فرآیند پوست اندازی در گذر زندگی ... خدایا ممنونم ...  

پی نوشت۱: خوشحالم که میدونم الآن در کنار خونواده هستی ... لحظه هات شاد ... مسافرت که میرین جای ما رو خالی کنین ... هر چند میدونم که جامون خالیه ...

 پی نوشت۲: اگرچه میدونم که به قول خودت امسال عیدی ندارین اما سعی کن که شاد باشی ... شاد شاد ...

  

اندر خیالات

 

گاهی وقتا اونقدر تو خیالاتمون سیر میکنیم که خودمون هم باورمون میشه حقیقت داره ... گاهی وقتا اونقدر به حقیقت یه موضوع گیر میدیم که یادمون میره که واقعیت یه چیزه دیگست ... بعضی وقتا اونقدر تو خیال به بزرگ بودن و خوب بودن خودمون فکر میکنیم که وقتی میبینیم یکی قبولمون نداره فکر میکنیم با بدترین آدم روزگار روبرو شدیم ...

 

پی نوشت: من شاید در خیالات سیر کنم اما تا بحال به یاد ندارم که خودم رو آدم بزرگی تلقی کنم ... در ضمن این پست ربطی به احوالات این روزهای من نداره ... فقط خواستم یه چیزی نوشته باشم

 

 

خوش اومدین ...

 

منتظر رسیدن دوستان هستیم. تو این چند روز مشغول مرور کردن خاطراتم بودم ... روزهای آخری که به اومدنمون به اینجا مونده بود ...آخرین اس ام اس دوستم رو قبل از پرواز هنوزم تو گوشیم دارم :یارب این نوگل خندان که سپردی به منش ...می سپارم به تو از دست حسود چمنش... هنوزم یادآوری لحظه خداحافظی برام سخته...اما امیدوارم که لحظه خداحافظی براشون سخت نباشه ... امیدوارم که کوله بارشون فقط و فقط پر از خاطرات خوب باشه ... نه دلهره نه اضطراب و نه دو دلی ... براشون آرزوی داشتن لحظات خوب و خوش رو دارم ... و باز امیدوارم که بتونن زندگی بهتری رو اینجا تجربه کنن بدور از هرگونه دلتنگی ... لحظه لحظه زندگیتون شاد ...

به بریزبین خوش اومدین. منتظرتون هستیم...

 

 

 

DragonBoat - Chineese New Year

 

اگرچه در  ۳ راند مسابقه دوم و در راند چهارم سوم شدیم اما بسی خوش گذشت. نفس قضیه بسی ارزشمند است نه کسب مقام بی اهمیت اولی

وقت را غنیمت شمرده و از کلیه تشویق کنندگان و عکاسان گرامی تشکر بعمل می آوریم.

 

 

 

پراکنده

 

۱- قراره که شنبه به مناسبت سال نوی چینی ها مسابقه قایق سواری (Dragon Boat) تو بریزبین برگزار بشه. شرکت ما هم مثل اینکه هر سال تو مسابقات شرکت میکنه. امثال هم اعضای تیم رو انتخاب کرده و جلسات آموزشی رو ترتیب داده که تو یکی از ساحلها برگزار میشه. این کار یه کار کاملا تیمی هست و همین باعث شد که من انگیزه بیشتری برای شرکت تو این مسابقه رو پیدا کنم.البته باید بگم تا بحال هیچ تجربه ای تو این زمینه نداشتم اما واقعا دوست داشتم حداقل یه بار تجربش کنم و خوشحالم که اینکار رو کردم... تو این چند جلسه آموزشی کلی به من خوش گذشته... موقع برگشت با بچه ها میریم یه کافه و خستگی در میکنیم. امشب هم شام مهمون شرکت بودیم که البته من دیگه برای شام نموندم. کلی میخندیم وقتی که دیگه پارو نمیزنیم و داریم خستگی در میکنیم... آخر تمرین هم هممون بدون استثنا موش آب کشیده میشیم. اما واقعا یکی از ورزشهایی هست که دوست دارم حتی بعد از مسابقه ادامه بدم ... دنبال یار میگردم ... کسی نبود؟؟؟؟

۲- دو تا از دوستام تو شرکت شروع کردن به من اصطلاحات اوزی رو یاد دادن ... امروز هم یه تکلیف شب دادن به من که ترجمش کنم ... برام خیلی جالبه ... امیدوارم که ادامه دار باشه این کار ... داشتم به این فکر میکردم که چقدر سخته که یکی بخواد اصطلاحات ما در زبان فارسی رو یاد بگیره!

۳- از سیستم پزشکی ه اینجا خیلی خوشم اومده از این بابت که دیگه احتیاجی نیست برای گرفتن نتیجه آزمایش به آزمایشگاه مراجعه کنی! خود آزمایشگاه نتیجه رو مستقیما به دکتر ارسال میکنه! ... فکرش رو بکنین ما تو ایران مجبور بودیم بکوبیم از این ور شهر بریم اون سر شهر تازه چی! اونم تو یه ساعات خاص نتیجه رو ارائه میکردن و اگه خدای نکرده یه ساعتی میرفتیم که ساعت تعیین شده برای ارائه نتیجه نبود مجبور بودیم کلی معطل بشینیم شاید دلشون بحالمون بسوزه و نتیجه رو بدن !!!

 ۴- یه دختری تو شرکت قبلیم تو ایران کار میکرد (هنوزم همونجا شاغله) که به نظر من چشمای خوشگلی داشت . یادمه یه بار داشتم راجع بهش با یکی از همکارای آقا صحیت میکردم و هر چی نشونی میدادم متوجه نمیشد تا اینکه آخر سر گفت آهان همونی که نگاههاش دو دو میزنه!! بعدش هم گفت از نگاههاش معلومه که فکرش خیلی پراکنده هست و اصلا نمیتونه رو یه مطلب تمرکز کنه!!! حالا اینو گفتم که بگم از نوشته هام معلومه که چقدر فکرم پراکنده هست و مشغول؟؟؟ البته چون چشمام خوشگل نیست پس نتیجه میگیریم که فکرم نمیتونه پراکنده باشه! نه؟ ... البته از اونجا اینجوری به نظر میاد ... خیلی پرت و پلا میگم نه؟ خودم هم نمیدونم چمه!!! شاید خوابم میاد!!!

۵- دیگه همین - چیزی برای گفتن ندارم!!! منتظر چی هستین خوب؟ برین خونه هاتون دیگه ...

 

بدون شرح ...

 

گوشی رو که برمیداره قبل از اینکه بتونه بگه الو صدای خش خش سرفه هاش رو میشنوم ... هیچی نمی گم میذارم تا راحت سرفه کنه ... کاشکی میدونست که صدای سرفه هاشم برام یه دنیا آرامش میاره ... اگه اینو میدونست حالا حالاها سرفه میکرد ...

 

پی نوشت: آتریسا جونم مرسی از زحمتی که قراره بکشی. ممنونم.

 

برگشت از وطن

 

۱- اومدم با یه دنیا حرف ناگفتنی... رفتم به ایران با یه دنیا شور و شوق ... شوق دیدن خونواده و اقوام-دوستام-بچه های شرکت-در و دیوار شهر-درختهای خیابون ولی عصر فاصله پارک وی تا تجریش-کافه گالری نیاوران-کافی شاپ کاخ سعدآباد-شلوغی و ازدحام میدون ونک و تجریش و شهرک غرب-چراغ قرمز سر چهارراه جهان کودک.... هیچ موقع فکرش رو نمیکردم که دلم به معطلی موندن پشت این چراغ قرمز هم تنگ بشه ...

۲-خیلی خوشحال شدم وقتی که دوباره مدیرای شرکت و همکارای سابقم به خصوص قدیمی ترها رو دیدم. کلی با هم دوباره گفتیم و خندیدیم . ساعات خیلی خوبی رو سپری کردم تو مدت موندنم تو شرکت. و خوشحالم از این بابت که خاطره های خیلی خیلی خوبی از لحظات کاریم تو شرکت برام باقی مونده (جدای از مواقعی که واقعا اذیت هم شدم به خاطر حضور آدمائی که با رفتارشون باعث شدن خیلی ها اذیت بشن ... حتی به راحتی به خودشون هم دروغ میگفتن و میگن) ... وقتی برخورد گرم بچه ها رو دیدم تازه فهمیدم که زمانهای بودن با چه کسانی رو از دست دادم. دوست دارم که یه بار دیگه بتونم با همه این بچه هایی که خالصانه ابراز احساسات می کنن همکار بشم. میدونم اونائی که منظورم هست جزو خوانندگان این  سایت نیستن اما میدونم که خودشون هم این احساس من رو کاملن درک کردن...هیچ موقع نگاههای پر از شور و شوق بچه ها و دلگرمیهاشون از یادم نخواهد رفت... و البته ناراحتم که چرا نتونستم بعضی از دوستام رو ببینم ...

۳- تونستیم خونواده گل دوستم پر جونم رو از نزدیک ببینیم و حسابی ما رو خجالت دادن. ممنونیم بابت همه محبتهائی که به ما داشتین.واقعا از آشنائیتون بینهادت خوشحالیم و امیدواریم بتونیم یه روزی محبتهاتون رو جبران کنیم. از هدیه قشنگ و با ارزشتون واقعا ممنون. خصوصا مهرناز جونم ممنون بابت پذیرائیه گرمتون و وقتی که برامون گذاشته بودین.

 

دوست خوب داشتن یه دنیا می ارزه ...

 

خواستم بگم به لطف حضور دوستای خیلی خوبمون پر و همسر تو این مدت دیگه دلتنگ هیچ چیز و هیچ کس نبودیم... الآن که رفتن خونه خودشون به تمام معنا دلمون براشون تنگ شده ... شاید باورتون نشه اما واقعا انگاری چند سالی هست که همدیگرو ندیدیم ...

پر جونم ممنون بابت همه لحظات خوب و خوشی که برای من و ابی ایجاد کردین ... ممنونیم بابت همه خوبیهاتون ... امیدوارم که بتونیم دوستای خیلی خوبی برای تو همسر عزیزت باشیم... خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما رو داریم ...

بابت همه چی ممنون...

پی نوشت: من تازه متوجه شدم که مشکل من اینجا برمیگشت به تنهائی ... بدون اینکه متوجه باشم تنهائی باعث میشد از اینجا لذت نبرم... اما الآن دیگه اینجا رو خیلی دوست دارم ... به همین سادگی و به همین پیچیدگی ...

 

 

 

سردرگمی ...

 

دیروز دوست خوبم پر از من سوال کرد الآن تو مرحله ای هستی که از شرایط اونقدر راضی باشی که به موندن برای همیشه فکر کنی ؟ سوال سختی بود اما جوابش برای من خیلی آسون بود ... چون تو همین مدت کم به این موضوع بارها و بارها فکر کرده بودم!!!

گفتم: شاید باورت نشه من و ابی هر روز به این فکر میکنیم که حتما یه روزی به ایران برمیگردیم! میتونه این یه روز ۳ ماه بعد باشه! میتونه ۱ سال بعد باشه! میتونه موقعی باشه که شهروند شده باشیم! میتونه ۱۰ سال بعد باشه! ... اما واقعا حس دو نفرمون اینه ...

 

پی نوشت۱: من تو وب لاگ هیچ وقت نکات منفی اینجا رو ننوشتم... شاید علتش این باشه که همه اینها برداشتهای شخصی هستن و کاملا به روحیات افراد بستگی داره! اما واقعا دلیلی هم پیدا نکردم که چرا پس نکات مثبتی که خودم به نظرم میومد رو راحت بیان کردم!!! شاید جو زده شدم!!!

 پی نوشت۳: در مورد سوالی که دوستای خوبمون شیوا و حمید از من سوال کرده بودن:

باید بگم از لحاظ آب و هوا شهر ملبورن سردترین و بریزبین گرمترین شهرها در میون سه شهر ملبورن - سیدنی و بریزبین هست با این توضیح که احتمال اینکه تو یه روز هر سه شهر به یه دما هم برسن وجود داره... حتما تا بحال بارها شنیدین که ملبورن آب و هوای کاملا متغیری داره! من خودم تا بحال این رو تجربه نکردم ... اما موضوع ابنه که به نظر من بریزبین هم هوای متغیری داره البته شاید به دلیل بارونهای موسمی هست که تو ماههای نوامبر و دسامبر شروع به بارش میکنن (شما بخونین طوفان چون اینجا هم میگن Storm که واقعا تا بحال من نمونش رو تو تهران تجربه نکردم!)

در ارتباط با کار رشته مهندسی صنایع باید بگم اون دسته از افرادی که سابقه کاریشون در ارتباط با کنترل پروژه تو پروژه های نفتی بوده اولین شهر پرت و بعد بریزبین بهترین گزینه هست. هر چند اگه سابقه کاری پروژه های صنعتی و عمرانی رو هم داشته باشین سیدنی و ملبورن هم گزینه های خوبی هستن ...

 

 

خواننده کوچولوی نازنین

 

چقدر میتونه یه اجرا اونقدر اثر گذار باشه که از اول تا آخرش به پهنای صورت گریه کنی!!!

نمیدونم اجرای آهنگ Because You Love Me توسط دختری نوجوون به اسم Charice رو با Celine Dion دیدین یا نه! واقعا محشره ...

تمام مدت اجرای کنسرت از خوشحالیه اینکه این نازنین کوچولو تونسته بود به آرزوش که همون خوندن در کنار Celine Dion بوده برسه گریه کردم...

آدرسش:

http://www.youtube.com/watch?v=h3JFH5ZSqkY&feature=related

 

 

 

 

 

سرخوشی

 

فکرش رو که میکنم میبینم هیچ چیز نمی تونست امروز صبح منو تا این حد دیوانه وار خوشحالم کنه جز اینکه وقتیتو شرکت آت.لوک رو که باز کردم دیدم یه ایمیل فارسی از یه دوست و همکار قدیمی گرفتم   ... این یعنی یه دنیا شادی . مخصوصا که کلی هم ازت تعریف کرده باشه (وقتی حتی فکر هم نمی کردی که براش مهم هم باشی!!!) ... ممنونم ...

 

پی نوشت: من از همکارای آی تی شرکت خواستم که فونتهای فارسی برام رو نوت بوک نصب کنن که اونا هم از روی سی دی که براشون برده بودم برام اینکار رو انجام دادن. در نتیجه الآن راحت میتونم از شرکت فارسی تایپ کنم. به این میگن رعایت فارسی رو پاس بدارین. فقط یه خورده زحمت داره چون لیبل فارسی نداره در نتیجه خدا ساعت طول کشید تا این دو خط رو تایپ کنم!!!

 

 

هوای تمیز بریزبین

 

منظره هر روزه من

 

برزبین -6

 

اومدم بگم که سرما خوردگیم بهتره و حالم دیگه خوب شده. بلیط هم گرفتیم به مقصد تهران.اینم بگم که بیشتر از اونی که دلتنگ باشیم به خاطر این داریم میریم ایران که از تعطیلی شرکتمون استفاده کنیم و خونواده هامون رو هم ببینیم.

قبل از نوشتن این پست رفتم پست قبلی رو یه بار دیگه خوندم ... به قول دوستمون واقعا لحن نوشتنم خیلی فرق کرده بود... خوب دلیلش فقط به خاطر این بوده که اولا با عجله نوشتم مثل الآن و دوما سرما خوردگی و خستگی روم خیلی اثر گذاشته بود ... جای نگرانی نیست و همه چی خوبه خدارو شکر ... امروز یه مهمون کره ای داشتیم. جاتون خالی براش قورمه سبزی درست کرده بودیم کلی خوشش اومده بود ... دیگه چی؟ دیگه فعلا همین

 

برزبین -5

 

۱- سلام. خوبین؟ من که برای بار چهارم تو این هوای خوب بهاری اینجا دوباره سرما خوردم. انگاری هوای تمیز به من نمیسازه!!!

۲- این چند مدت مشغول خرید وسایل خونه و روبراه کردن یه زندگی جدید بودیم. خیلی خسته شدیم اما این قسمت خریدش که خیلی بهم چسبید ابی رو نمیدونم!!!

۳- ما خوبیم اما استرالیا اصلا خوب نیست. اوضاعش خیلی بهم ریخته شده. خیلی از شرکتها اوضاعشون خراب شده ... دو تا از پروژه های شرکت ما هم متوقف شد. به خاطر اینکه کارفرمای ویتنامی و عربستانی نتونستن بودجه ادامه کار رو فراهم کنن... اوضاع بدتر از این هم خواهد شد.... اینجا که همه خیلی نگرانن ... قیمت دلار استرالیا هم که شدیدا افت کرده!!! خیلی از شرکتها دارن نیروهاشون رو ریلیز میکنن!!!

۴- ما اگه بتونیم بلیط بخریم ژانویه یه سر میاییم ایران. هنوز که موفق نشدیم... کسی میتونه کمکمون کنه؟ برای تاریخ ۱۸-۲۰ دسامبر تا ۴ ژانویه ...

برزبین -4

 

۱- اول اینکه ابی هم با یه شرکت خیلی خوب قرارداد بسته و از هفته بعد میره سر کار. هر چند امروز هم با شرکت ما مصاحبه داشت و بهش مبلغی خیلی بالا پیشنهاد دادن اما گفتن که تو این ماه مدیر پروژه بودجه ای رو برای استخدام در نظر نگرفته و موکولش کردن به دو ماه آینده و گفتن که باهاش در ارتباط هستن و خبرش میکنن.

۲- امروز روز سومی بود که من سرکار بودم. با اینکه شرکت یزرگیه و تعداد کارمنداش زیادن اما محیطش خیلی دوستانست. از لحاظ امکانات هم که به نظر من هیچ چیزی کم نداره! مدیرم هم که خیلی مرد مهربون و دوست داشتنی هست و کلی با ذوق و اشتیاق من رو به مدیر پروژه ها و مدیرای بخشها معرفی کرد. روز اول هم به من گفت نگران هیچ چیزی نباش و بهت کمک میکنیم تا زودی تو کار جا بیفتی... هر بار که میاد پیشم رو میز میشینه و کلی صحبت میکنه ...یه همکار خانوم استرالیایی هم دارم که به نظرم هوای من رو داره ... برام جالبه که هر روز که میخواد بره خونه میاد ازم خداحافظی میکنه ... امروز صبح دم در شرکت دیدم نشسته و داره سیگار میکشه... به من هم تعارف کرد ... اینه که میگن که دوست ناباب و ...

۲- روز اولی که رفتم سر کار یه خانومی از( HR(Human Resource برای من و دونفر آقای دیگه که اونها هم روز اول کاریشون بود جلسه معارفه گذاشت. بعد از توضیحات راجع به شرکت ما رو بردن و نمامی طبقات رو بهمون نشون دادن (اینکه مثلا آشپزخونه- حموم-دستشوئی - پرینتر رنگی-اسکنر-دستگاه کپی- اتاق های جلسات و ...کجا هستن) و ما رو معرفی کردن... این کارشون برام خیلی جالب بود ... من تو شرکت حدود ۶ سال کار کردم تو این مدت افراد زیادی رو تو راه پله یا طبقات میدیدم که نمیشناختموشن ...

۳- از روز اولی که رفتم سر کار تا امروز مشغول گذروندن یه سری دوره آموزشی eLearning در ارتباط با Health & safety , Risk Management و Project Execution Model بودم.  آخر هر دوره یه امتحان هم داره که برای گذروندنش باید حداقل ۷۰ از ۱۰۰ رو کسب کنی. در غیر این صورت باید دوباره دوره رو مرور کنی و دوباره امتحان بدی با این توضیح که سوالاتش با سری قبل متفاوته ... نتیجه دوره تو پرونده افراد تو دیتابیس شرکت ثبت میشه... هفته بعد شرکت من رو میفرسته دفتر ملبورن تا با رویه های شرکت و مدیریت پروژه آشنا بشم... یه دوره آموزشی نرم افزار هم تو اواسط نوامبر در ارتباط با بحث کنترل هزینه میرم ملبورن این نرم افزاری هست که شرکت جدیدا خریداری کرده ...

۴- یه اتفاق جالب!!! دیروز تو شرکت دنبال یکی از بچه ها میگشتم و میخواستم ببینم کجا میشینه ... همینطور که داشتم از کنار پارتیشنها میگذشتم و اسامی افراد رو میخوندم ... چشمم به یه اسم ایرانی افتاد ... اونم چی اسم یه همکار قدیمی ... این همکارم حدود دو سال پیش اومده بود استرالیا و من اصلا خبری ازش نداشتم تا هفته پیش که یکی از بچه ها شماره موبایلش رو به من داد و گفت که میدونه الآن ملبورنه ... منم دیگه پیگیر نشدم که بهش زنگ بزنم تا دیروز ... بهش اس ام اس زدم و گفتم میبینم که دوباره با هم همکار شدیم ... اونهم مثل من خیلی ذوق کرده بود موضوع رو فهمیده بود ... گفت که موقت رفته دفتر ملبورن و هفته بعد برمیگرده . قرار شد هفته بعد تو دفتر ملبورن ببینمش ... دنیا خیلی کوچیکه!!! ما الکی بزرگش کردیم ....

۵- دیگه چی بگم از شرکت ... آهان ... شرکت ما جمعه ها ساعت کاریش تا ۱۲ ظهر هست و این یعنی معرکه!!! هورااااااااا

۶- شرکت یه برنامه تبلیغ سلامتی برای کارکنانش گذاشته یعنی یه شرکتی از بیرون اومده و یه سری برنامه ارائه میده ... روز اول یه سمینار گذاشته بود در ارتباط با روشهای استرس زدایی(آخه مگه اینها استرس هم دارن!!!!) ... دیروز در ارتباط با مزایای عینک آفتابی بود ... امروز خیلی جالب بود هر کس ۱۰ دقیقه ماساژ داده میشد!!! یه اتاق رو اختصاص داده بودن به ماساژ و از قبل با همه هماهنگ کردن که کدوم ساعت براشون مناسبتره... برای فردا هم از یه کمدین معروف استرالیایی دعوت کردن که بیاد برنامه اجرا کنه!!!! فکرش رو بکنین!!! (اسم کمدین رو الآن یادم نیست اما بعدا براتون مینویسمش ... کلی ازش تعریف کرده بودن)

پی نوشت ۱: مرسی از همه دوستای خوبم ... ببخشید که نتونستم تو نظرات براتون چیزی بنویسم...

 

 

برزبین -3

 

۱- بعد از دیدن چند تا آپارتمان یه مجتمع رو خیلی پسندیدیم و یه واحد رو گرفتیم که برای سه هفته دیگه تحویل میدن. تا اون موقع همچنان مهمون روبین هستیم و من از این موضوع خیلی خوشحالم. البته اینم بگم که خونه جدیدمون مجتمع روبرویی همین خونه روبینه

 ۲- این چهارشنبه نایجل تشرف میارن از ماموریت و چشم ما به جمالشون روشن خواهد شد (البته اینجا نمیاد). روبین میگفت که نایجل میخواد روز شنبه بره مزایده ماشین. به ابی می گفت نایجل گفته اگه شما هم دوست دارین بیایین با هم میریم. حالا احتمالا ابی و شایدم من بریم با نایجل. بعد هم برای یکشنبه یه برنامه گذاشتن برامون که با هم ۴ تائی بریم باغ وحش. هوراااااااااااا .... شاید بتونم تو باغ وحش یه کوآلا بغل کنم

 ۳- برام جالبه که دیگه روبین هر کاری میخواد انجام بده با ابی مشورت میکنه. معلومه که به توانائی ه ابی ایمان آورده. اون روزی از ابی می پرسید که من میخوام برای اتاق خودم هم فاکس تل داشته باشم (شبکه کانالهای خصوصی) میگفت به نظرت یه دونه بخرم؟ ابی گفت شاید دستگاه فاکس تل دو تا خروجی داشته باشه اگه یه کابل بگیریم مشکلت حل بشه! گفت نه من به هر کس که گفتم گفتن که باید یه دستگاه جدا بخری این فقط برای سالن نصب شده  ابی دستگاه رو نگاه کرد و گفت نه این دو تا خروجی داره به شرطی که کابلش موجود باشه مشکلت حل میشه! خلاصه به فروشگاه که رفتیم آقای فروشنده هم گفت ما همچین کابلی نداریم و من هم فکر نمیکنم بشه دستگاه رو تو یه جای دیگه استفاده کرد  ابی اینبار بیخیال کابل شد گفت اصلا همین دستگاه رو منتقل میکنیم تو اتاقت. خلاصه ابی پریز رو باز کرد و دید که یه وسیله ای رو روی پریز وصل کردن. همون رو منتقل کرد روی پریز اتاق روبین... حالا شما قیافه روبین رو تصور کنین که چقدر خوشحال شد بدون صرف هزینه یه فاکس تل داره تو اتاقش

 ۴- شرکتی که قراره براش کار کنم یه شرکت بزرگ نفتی-فراساحلی - معدنی هست که آمریکائی هست (منظورم همون استکبار جهانی ه ) و تو خیلی از کشورهای دنیا شعبه داره. چند روز پیش شرکت برام یه دفترچه راهنما فرستاده که تو اون آدرس دفتر جدید (محل کارم دفتر جدید هست) رو به همراه کلی اطلاعات معرفی کرده... یه چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که تعداد پارکینگهای شرکت - آدرس نزدیک ترین پارکینگ که خود شرکت برای کارمندا رزرو کرده - ایستگاههای ترن و اتوبوس نزدیک شرکت - آدرس غذا خوریهای اطراف شرکت و ... رو تو این دفترچه ذکر کرده. و از همه جالبتر اینکه گفته ساختمون شرکت ۵ ستارست و کلی روی سیستم گرمایشی سرمایشی اون کار مهندسی شده و تعداد نفرات موجود تو هر طبقه رو در نظر گرفتن (این شرایط رو در نظر بگیرین با شرایط کاری خودمون تو ایران! تازه من این حرف رو میزنم که شاید خودم بهترین شرایط رو تو ایران داشتم از لحاظ کاری!!!) ... همین طور گفتن که ساختمون شرکت مجهز به حموم و لباسشویی هست برای کسائی که با دوچرخه میان شرکت و یا قبلش ورزش میکنن ! فکرش رو بکنین!!!! ... یه تور یه روزه هم میذارن برای کسایی که تو ساختمون قدیم همچنان میمونن برای اینکه ساختومن جدید رو ببینن  حالا اگه ایران بود که میگفت به بقیه چه ربطی داره کی کجا کار میکنه!!! تو قراردادم هم ذکر کردن که هزینه ادامه تحصیل رو هم شرکت تقبل میکنه! حالا باید ببینم منظورشون چیه!

۵- ابی با دوتا شرکت خیلی خوب مصاحبه داره. میدونم که موفق میشه

 ۶- از فردا میریم سراغ وسیله خونه خریدن... اینم یه نوع تفریحه البته برای خانوما مگه نه؟

 ۷- دیروز من و ابی رفتیم کلی پیاده روی ... بابا این بریزبن هم اصلا کوچیک نیستا!!! خیلی بزرگه ... تازه ما یه قسمتی از شهر رو رفتیم دیدیم! اما خدائیش خیلی خوشگل و مدرنه! حتی ترنهاش خیلی خوشگلن و جدید ساز هستن (به نسبت ترنهای سیدنی). ترنها کاملا پرنور هستن با پنجره های بزرگ ... برعکس ترنهای سیدنی که همشون تاریک و خفه هستن  (قصدم بد جلوه دادن سیدنی نیستا - سیدنی طبیعت فوق العاده قشنگی داره مخصوصا اطراف هاربر بریج --- اما چیکار کنم تو ایستگاه ترن و تو خود ترناش احساس خفگی و افسردگی بهم دست میداد ولی واقعا اینجا اینجوری نیست!!! اما شاید منصفانش این باشه که چون من اینجا کار مورد علاقم رو پیدا کردم اینقدر از اینجا خوشم اومده!!!)

همینجور که مشغول قدم زدن بودیم یهو دیدم که یکی خوشحال اومد سمتمون. دیدیم روبینه  ما رو دیده بود کلی ذوق کرده بود. میگفت مسیر هر روزه محل کار تا خونش ه ... یه مسیر فوق العاده خوشگل که از کنار رودخونه میگذره و از روی یه پلی رد میشه که فقط مخصوص عابر پیاده و دوچرخه سوار هست. خوش بحالش با این مسیر ...

 

۸- اینجا با یه دختر خیلی ناز ایرانی آشنا شدیم که اسمش فرزانه هست و مهندس عمران ه و مستاجر قبلی ه روبین بوده . ۱۰ سالی تو مونترال زندگی کرده و درسش رو هم تو کانادا خونده. الآن ویزای کاری گرفته و اومده اینجا برای کار. خودش که از اینجا خیلی خوشش اومده فقط می گفت هزینه زندگی تو اینجا در مقایسه با کانادا خیلی بالاست . 

 

 اینم چند تا عکس از بریزبین: 

 

 

Marry me Gem

 

 

 

 

برزبین -2

 

شرکت قراردادم  رو ۲۳ سپتامبر برام فرستاد و من از ۶ام اکتبر میرم سر کار .... هوراااااااااااااااااااااااا.... ببخشید که دیر خبر دادم. حالا بعدا مفصل مینویسم. فقط اینو بگم که برای خودم گرفتن این کار غیر قابل تصور بود!!!

الآنم داریم میریم خونه ببینیم البته از دیروز شروع کردیم.

برمی گردم...

برزبین -1 (ماجراهای ما و صاحب خونه)

 

چهارشنبه شب سیدنی رو به قصد بریزبین ترک کردیم. با پرواز Blue Virgin اومدیم که به نظرم خیلی پرواز راحت و خوبی بود (برعکس پروازهای داخلی ایران که وقتی به مقصد میرسی انگار کوه کندی!!!) پروازمون ساعت ۸.۳۰ شب بود و وقتی رسیدیم فرودگاه بریزبین ساعت ۱۰ شب بود.

چون جایی رو نمی شناختیم از تو سایت gumtree از سیدنی یه اتاق از آپارتمان یه خانوم استرالیایی رو کرایه کردیم. محل آپارتمان رو از گوگل مپ چک کردیم و از فرودگاه یه تاکسی گرفتیم و مستقیم اومدیم خونه مورد نظر! 

آپارتمان خیلی تمیز و شیک و نوسازه و دو خواب داره که صاحبخونه یکی از اتاق خواباش رو در اختیار ما گذاشته. این واحد تو طبقه همکف یه مجتمع نوساز تو یکی از منطقه های خوب شهر واقع شده و یه فضای اختصاصی داره که صاحبخونه میز و صندلی گذاشته و یه تاب ار همون تابایی که میتونی توش لم بدی و کتاب بخونی یا لالا کنی

و اما ماجراهای ما با این صاحبخونه عزیز:

روبین حسابداره و صبحها میره سر کار و بعد از ظهرها میاد خونه و میره سراغ نوت بوکش و ایمیل چک کردن و از این کارا.

برام خیلی جالب بود که یه اتاق از آپارتمانش رو که تازه خریداری کرده به ما کرایه داده. این نشون دهنده اینه که امنیت اینجا خیلی بالاست! میگه من با اجاره ای که از شما میگیرم میتونم یه مقداری از وام رو پرداخت کنم. بدو ورودمون به ما گفت تا سه هفته خونه در اختیارتون هست و از تمامیه وسایل میتونین استفاده کنین. اما بعدش دوست پسرم که الآن کشور مغولستان ماموریت کاری رفته برمی گرده و فکر میکنم که شما باید دنبال یه جایی باشین.

 فرداش در حال چت کردن بود که یهو کلی ذوق زده شد و گفت دوست پسرم داره یه هفته زودتر برمیگرده اما شما نگران نباشین گفته که من برم پیشش بمونم تو این یه هفته.

روز شنبه ای هم من و ابی داشتیم تو وب دنبال خونه میگشتیم که گفت اصلن نگران نباشین نمیخواد با عجله خونه بگیرین میتونین رو اینجا حساب کنین من هم میتونم برم خونه دوست پسرم (فکرش رو بکنین!!!) اینجوری من میتونم پول بیشتری سیو کنم ...

کلی خوش میگذره بودن در کنار این روبین عزیز... برخلاف تصورم روبین خیلی دختر مهربون و خودمونی هست. خودش متولد ملبورن ه و مادرش اصلیتن اندونزیایی هست که در ۸ سالگی به همراه خونوادش رفتن هلند و بعدها با پدر روبین که هلندیه ازدواج کرده و برای زندگی اومدن ملبورن.

از ماجرای دوستیش با دوست پسرش که اسمش ناجین  ه تعریف کرده برامون. خیلی دوسش داره!!! و گفت برامون که از طریق اینترنت باهاش آشنا شده و ...

روز شنبه ای ما رو با ماشینش برد یه فروشگاه بزرگ تو خارج شهر به اسم Amart که مبلمان و تخت خواب و کمد و قفسه داشت. به نطر من تنوع محصولاتش خیلی بیشتر از Ikea بود! بعد هم با هم رفتیم فروشگاه یه تلویزیون دیگه خرید برای اتاق خودش. گفت اینجوری شما میتونین تو سالن راحت باشین و من اگه خواستم تلویزیون نگاه کنم مشکلی ندارم.

ظهر هم که برگشتیم خونه ابی تو پلوپزمون پلوی خوشمزه درست کرد و با روبین ناهار خوردیم. اونقدر از پلوی ما خوشش اومد که نگو! به ابی میگفت چطوری شما پلو رو کرانچی میکنین؟ (منظورش ته دیگ بود!) ابی هم گفت که کار پلوپزی هست که از ایران آوردیم. گفت واجب شد من هم برم یه پلوپز بخرم!!!

عصری هم از اینکه ابی تونسته بود اینترنتش رو به وایرلس تبدیل کنه و بینه سه تا نوت بوکامون شبکش کنه  کلی ذوق کرد و از ابی کلی تشکر کرد. البته ناگفته نماند که ابی با کمک از راهنمایی ه پسر خاله من از طریق مسنجر این کار رو انجام داد. آرش جان مرسی.

امروز هم که یکشنبه ست باز با روبین رفتیم بیرون فروشگاه کلز و خرید کردیم.

روبین دنبال این بود که یه پرده جدید برای اتاق خواب بخره. می گفت چون کثیف شده و هزینه شستشوی اون ۱۵۰ دلار میشه! بهتره یه دونه جدیدش رو بخرم! ما بهش پیشنهاد دادیم که تمیز کردنش که کاری نداره! گفت نه به همین راحتی تمیز نمیشه و اینکه من اصلا بلد نیستم چه جوری نصبش کنم!! خلاصه ابی گفت نگران نباش من کمکت میکنم و خلاصه ابی در عرض نیم ساعت هر دو پرده رو باز کرد و شست و نصبش کرد... دیگه ایندفعه روبین واقعا ذوق مرگ شد!!! از خوشحالی به من گفت که هفته بعد از شما ۱۰۰ دلار کمتر کرایه میگیرم... اما من گفتم ابی خودش دوست داشت که کمکتون کنه و احتیاجی به این کارا نیست!

 

ادامه دارد ...

 

پی نوشت ۱: من اینجا یه مصاحبه با کارفرما رفتم که منتظر نتیجه هستم. ابی هم دو تا مصاحبه با کارفرما تو هفته آینده داره.

 

پی نوشت ۲: ما فعلا قصد نداریم که یه شهر دیگه بریم همینجا خیلی خیلی خوبه! هیچ موقع فکر نمیکردم که بریزبین اینقدر قشنگ و دوست داشتنی باشه! نمیدونم شاید مکانی که ما تو سیدنی بودیم باعث شد خاطره ای که از سیدنی برامون موند این باشه که سیدنی شهری با بافت کاملا قدیمیه! هر چند که مطمئنا جاهای نوساز هم داره که ما نرفتیم! به هر حال خیلی خیلی خوشحالم که الآن اینجا هستم.

 

 

سیدنی -5

 

من نمیدونم این اوزی ها چرا اینجورین؟ نه به اینکه با خیال راحت میشینن نه به اینکه برای من و ابی یه جوری وقت مصاحبه با کارفرما ها میذارن که مجبور میشیم تو یه روز از این سمت شهر بری اون یکی سمت شهر و کلی با کاریابی ها هماهنگ کنی تا وقت مصاحبه ها روی هم نیافته!!! ( البته اوضاع مصاحبه به این غلظتی که گفتم نیستا من شلوغش میکنم!!!) تازه چی حالا که ما تصمیم گرفتیم از اینجا بریم و بلیط هم خریدیم!!! این یعنی انصاف؟؟؟ اونوقت این یعنی چی؟ که ما دودل بشیم؟؟؟

 

سیدنی -4

 

غربت رو وقتی احساس میکنی که دیگه ماه رمضون  رنگ و بوی ماه رمضون رو نداشته باشه!!!

 

دیروز برای اولین بار با شنیدن صدای ربنای شجریان اشکام سرازیر شد!!!

نه اینکه دلم گرفته باشه ها نه! دلم به افطاریهای تهران به حلیم و آش رشته تنگ شده!!!

موقع افطار جای ما رو حسابی خالی کنین ...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پی نوشت: اینم چند تا عکس از سیدنی

Opera House

Opera House

Harbur Bridge

 Sydney, Milson Point

Sydney, Bondi Beach

Sydney, Bondi Beach

Sydney, Bondi Beach

 

Sydney, Circular Quay

Sydney, St. James

Sydney, St. James

 Sydney, Contennial Park

Sydney, Contennial Park 1 

 اون دوچرخه هایی که تو عکس می بینین دوچرخه های ماست!

  Sydney, Contennial Park

 

  Sydney, Contennial Park

 

 Sydney, Contennial Park

  

سیدنی -3

 

خوب من و ابی و دوستای همسایمون همه خوبیم. هممون در جستجوی کار!!! ابی که تا الآن دوتا مصاحبه رفته. اولی امروز تماس گرفت و گفت که منتظر کلاینت هست تا نظرش رو بده (میدونین که اینجا اکثر آگهی های کاری رو بنگاههای کاریابی آگهی می کنن) برام جالبه که زنگ میزنن و تو رو در جریان کار قرار میدن. گفت به محض اینکه به ما نتیجه رو اعلام کنن دوباره باهاتون تماس میگیرم.

مصاحبه دومشم که به نظر مثبت ه و قراره به کارفرما معرفی بشه.

من هم که همش در حال مصاحبه تلفنی هستم و یکیشون از من رفرنس خواسته من هم ۳ تا از مدیران شرکت قبلیم تو ایران رو معرفی کردم. تا اینجا میدونم که یه فرمی رو فرستادن به مدیرم و ازش راجع به خصوصیات و کارم کلی سوال کردن. برام این کاراشون خیلی جالبه فکر نمیکردم که اینقدر وقت صرف کنن برای من نوعی!!! هر چند میدونم که سود خیلی زیادی نصیبشون میشه اما حتما من به چششون اومدم که دارن برام وقت میذارن!!!

اما اینو بگم که چون سابقه کاری من بیشتر تو زمینه پروژه های نفتی و فرا ساحل هست همه کاریابی ها بهم پیشنهاد کار تو پرت و بریزبین رو میدن مخصوصا برای پرت پیشنهادهای خوبی از لحاظ حقوقی بهم میشه. البته میدونین که همه اینا بستگی به نتیجه مصاحبه نهائی داره...

جمعه هم یه مصاحبه دارم برای کار تو سیدنی. برم ببینم که چه جوریه اوضاع.

راستی یه شرکت دیگه هم تا حالا با من چند بار تلفنی و ایمیلی در ارتباط بوده. به من اسم چند تا شرکت رو پیشنهاد داد و گفت اگه دوست داری برای این شرکتها برات اپلای کنم. من هم متاسفانه زرنگ بازی درآوردم و چون اسم شرکتها رو داشتم خودم مستقیم رفتم تو سایت چند تا از شرکتها و برای ۲ تاشون مستقیم رزومه فرستادم. خوبیش این بود که وقتی دوباره از کاریابی بهم زنگ زدن بهشون گفتم که دوتا از این شرکتها رو مستقیم هم رزومه فرستادم. گفت متاسفانه وقتی شما مستقیم به یه شرکتی رزومه میفرستین دیگه حاضر نمیشن که ما وارد قضیه بشیم اما اگه از طریق ما اقدام میشد ما به عنوان نماینده شما حق داشتیم که پیگیری کارهاتون رو انجام بدیم. (حلاصه مثل من زرنگ بازی در نیارین چون به ضررتون تموم میشه). البته این خانوم که از کاریابی زنگ زده بود خیلی خانوم خوبی بود چون گفت اشکالی نداره برای چند تا شرکت دیگه برات اپلای میکنم. من هم پیشنهاد چندجای دیگه رو هم بهش دادم. این موضوع مال دو روز قبله. حالا ببینم چیکار میکنه برام.

ساعت ۱ بعد از ظهر هم قراره از یه شرکت نفتی که تو پرت هست بهم زنگ بزنن و مصاحبه کنن.

خلاصه به نظر بازار کار خیلی خوبه اما خوب پیدا کردن کار اول سخته!!!

برام دعا کنین لطفا دوستای گلم.

 

راستی اولین گدا رو تو سیدنی دیدم. داشتیم از دستگاه تو ایستگاه ترن بلیط می خریدیم که یه آقایی اومد گفت من پول کم دارم و پول خرد هر چقدر دارین به من بدین. دوستمون هم گفت من پول خرد ندارم بعد به فارسی برگشت با ابی صحبت کردن که یهو آقا گدا هه به دوستومن گفت شما ایرانی هستین؟  بلهههههههههه گدا ایرانی بود!!!!! اینجا هم ......... اما به قول دوستمون ما امیدوار شدیم که زبانمون خوب میشه چون آقا گداهه لهجه انگلیسیش خیلی خفن بود و واقعا خوب صحبت میکرد. بماند که این دوستومن زبانش واقعا عالیه

سیدنی -2

 

من و ابی امروز رفتیم City Centre البته خیلی نگشتیم اما خوب از کنار اپرا حال و پل هاربر بریج عبور کردیم و چند تا عکس هم گرفتیم.موقع برگشت هم با فرری اومدیم تا یکی از ایستگاههای مترو و از اونجا مستقیم سمت خونه. جاتون خالی خیلی خوش گذشت.

یه چیز جالب. نزدیک خونه یه ساختمون بزرگی هست به اسم Office Works. امروز کنجکاو شدیم ببینیم توش چه خبره! دیدم یه فروشگاه بزرگ لوازم اداری هست که از کلیپس کاغذ گرفته تا میز کامپیوتر و پرینتر و نوت بوک میفروشه. یه چیزی تو مایه های شهروند خودمون. فروشگاهی که مشابهش رو برای لوازم اداری من تو تهران ندیدم!

توضیح: من قبل از اومدن به سیدنی از تهران یه نوت بوک Dell خریدم (بدون گارانتی) که این فروشگاه همون نوت بوک رو حدود ۱۰۰ هزار تومن ارزونتر میفروخت!!! لطفا هر کسی که قصد اومدن به استرالیا رو داره و میخواد نوت بوک بخره یه خورده تحقیق بیشتری کنه!

 

فعلا خداحافط - شاید براتون عکس هم بذارم